!!!ورود ممنوع

!...حالا که اومدی،خروج ممنوع

پست ثابت


اولین روز بارانی را به خاطر داری؟
 

غافلگیر شدیم چتر نداشتیم خندیدیم دویدیم وبه شالاپ شلوپ های گل آلود عشق

ورزیدیم

دومین روز بارانی چطور؟پیش بینی اش را کرده بودی چتر آورده بودی و من غافلگیر شدم سعی می کردی من خیس نشوم و شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود.

و سومین روز چطور؟گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی و شانه راست من کاملا خیس شد. وچند روز پیش را چطور؟به خاطر داری؟که با یک چتر اضافه آمدی و مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمان نرود دو قدم از هم دورتر راه برویم...فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم تنها برو...

دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 12:17  توسط sana  | 

 

 

مــَـن بـی تــو
شعـــر خــواهــم نــوشتـــ؛
تـــو بــی مـَـن
چــِـه خــواهــی کــــرد؟
اصـــلا”
یــــادت هَستـــ
کــِــه نیستــَـمــ …؟

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1390ساعت 20:54  توسط sana  | 

 

می خواهم بنویسم
نمی توانم ؛
یک کلمه به ذهنم می رسد
” تـــــــو ”
تمام شد این هم نوشته ی امروز !

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1390ساعت 20:43  توسط sana  | 

به چه می خندی تو؟ به مفهوم غم انگیز جدایی؟

به چه چیز؟ به شکست دل من یا به پیروزی خویش؟

به چه میخندی تو ؟ به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد؟

یا به افسونگری چشمانت ؟که مرا سوخت و خاکستر کرد...

به چه میخندی تو؟به دل ساده ی من ؟

خنده دار است بخند....


+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 14:1  توسط sana  | 

خنده ام می گیرد

وقتی پس از مدت ها بی خبری

بی آنکه سراغی از این دل آواره بگیری
می گویی:دلم برایت تنگ است
یا مرا به بازی گرفته ای
یا معنی واژه هایت را خوب نمی دانی...
دلتنگی ات ارزانی خودت من دگر دلم را به خداسپرده ام

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 13:52  توسط sana  | 

بخونید !!!

داستان کوتاه توهم

 

این داستان رو دوستم برام تعریف کرده و قسم می‌خورد که واقعیه:دوستم تعریف می‌کرد که یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل، جای این که از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت؛ جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه!

 

این‌طوری تعریف می‌کنه: من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی، ٢٠ کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو ماشینم خاموش شد و هر کاری کردم روشن نمیشد.

 

وسط جنگل، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت. اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم دیدم نه می‌بینم، نه از موتور ماشین سر در می‌ارم!

 

راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو گرفتم و مسیرم رو ادامه دادم. دیگه بارون حسابی تند شده بود.

 

با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام و بی‌صدا بغل دستم وایساد. من هم بی‌معطلی پریدم توش.

 

این قدر خیس شده بودم که به فکر این که توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم. وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر، دیدم هیشکی پشت فرمون و صندلی جلو نیست!!!

 بقیشو تو  ادامه مطلب بخونین...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 16:46  توسط sana  | 

لیلی و خدا....


شمع بود، اما کوچک بود. نور هم داشت اما کم بود.
شمعی که کوچک بود و کم، برای سوختن پروانه بس بود.
مردم گفتند: شمع عشق است و پروانه عاشق.
و زمین پر از شمع و پروانه شد.
پروانه ها سوختند و شمع ها تمام شدند.
خدا گفت: شمعی باید دور، شمعی که نسوزد، شمعی که بماند.
پروانه ای که به شمع نزدیک می سوزد، عاشق نیست.
شب بود، خدا شمع روشن کرد.
شمع خدا ماه بود. شمع خدا دور بود.
شمع خدا پروانه می خواست. لیلی، پروانه اش شد.
بال پروانه های کوچک زود می سوزد، زیرا شمع ها، زیادی نزدیکند.
بال لیلی هرگز نمی سوزد. لیلی پروانه شمع خداست.
شمع خدا ماه است. ماه روشن است؛ اما نمی سوزد.
لیلی تا ابد زیر خنکای شمع خدا می رقصد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 16:37  توسط sana  | 

لیلی...


خدا گفت: لیلی یک ماجراست، ماجرایی آکنده از من.
ماجرایی که باید بسازیش.
شیطان گفت: تنها یک اتفاق است. بنشین تا بیفتد.
آنان که حرف شیطان را باور کردند، نشستند
و لیلی هیچ گاه اتفاق نیفتاد.
مجنون اما بلند شد، رفت تا لیلی را بسازد.
خدا گفت: لیلی درد است. درد زادنی نو. تولدی به دست خویشتن.
شیطان گفت: آسودگی ست. خیالی ست خوش.
خدا گفت: لیلی، رفتن است. عبور است و رد شدن.
شیطان گفت: ماندن است. فرو رفتن در خود.
خدا گفت: لیلی جستجوست. لیلی نرسیدن است و بخشیدن.
شیطان گفت: خواستن است. گرفتن و تملک.
خدا گفت: لیلی سخت است. دیر است و دور از دست.
شیطان گفت: ساده است. همین جایی و دم دست.
و دنیا پر شد از لیلی های زود. لیلی های ساده اینجایی.
لیلی های نزدیک لحظه ای.
خدا گفت: لیلی زندگی ست. زیستنی از نوعی دیگر.
لیلی جاودانگی شد و شیطان دیگر نبود.
مجنون، زیستنی از نوعی دیگر را برگزید و می دانست که لیلی تا ابد طول می کشد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 16:35  توسط sana  | 

از برنارد شاو پرسیدند : از کی احساس کردی پیر شدی ؟ گفت : از وقتی به یک خانوم چشمک زدم بعد آن خانوم از من پرسید : آشغالی رفته تو چشمتون ؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 16:19  توسط sana  | 

مي گويند شيشه ها احساس ندارند
اما وقتي روي شيشه بخار گرفته اي نوشتم:
دوستت دارم
آرام گريست....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 16:17  توسط sana  | 

سلام...خوبید؟   اکه میشه به این وب هم سر بزنید   face to face  تو لینکامه
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 15:29  توسط sana  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 11:32  توسط sana  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 11:31  توسط sana  | 

 




+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 10:49  توسط sana  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 10:53  توسط sana  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 10:51  توسط sana  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 10:47  توسط sana  | 

الو...


الو سلام
منزل خداست؟
اين منم مزاحمي که آشناست
هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است
ولي هنوز پشت خط در انتظار يک صداست
شما که گفته ايد پاسخ سلام واجب است
به ما که مي رسد ، حساب بنده هايتان جداست؟
الو
دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد
خرابي از دل من است يا که عيب سيم هاست؟
چرا صدايتان نمي رسد کمي بلند تر
صداي من چطور؟ خوب و صاف و واضح و رساست؟
اگر اجازه مي دهي برايت درد دل کنم
شنيده ام که گريه بر تمام دردها شفاست
دل مرا بخوان به سوي خود تا که سبک شوم
پناهگاه اين دل شکسته خانه ي شماست
الو ، مرا ببخش ، باز هم مزاحمت شدم
دوباره زنگ مي زنم ، دوباره ، تا خدا خداست
دوباره ...
تا خدا خداست...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 10:35  توسط sana  | 

........؟

تاريکي شب سه شمع روشن کردم ، اول براي ديدنت ، دوم براي موندنت ، سوم براي بوسيدنت ، بعد هر سه
رو خاموش کردم براي در آغوش کشيدنت
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 10:33  توسط sana  | 

...

تو را هیچگاه نمی توانم از زندگی ام پاک کنم چون تو پاک هستی می توانم تو را خط خطی کنم که آن وقت در زندان خط هایم برای همیشه ماندگار میشوی و وقتی که نیستی بی رنگی روزهایم را با مداد رنگی های یادت رنگ می زنم
+ نوشته شده در  شنبه سوم دی 1390ساعت 21:4  توسط sana  | 

کورش کبیر


دختری به کوروش کبیر گفت:من عاشقت هستم....

 کوروش گفت:لیاقت شما برادرم است که از من

 زیباتر است و پشت سره شما ایستاده،دخترک

برگشت و دید کسی‌ نیست. کوروش گفت:اگر عاشق

 بودی پشت سرت را نگاه نمی‌کردی.!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390ساعت 20:46  توسط sana  | 


نیکی و بدی

"لئوناردو داوینچی" موقع کشیدن تابلو "شام آخر" دچار مشکل بزرگی شد. او میبایست "خیر و نیکی" را به شکل "عیسی" و بدی را به شکل "یهودا"(که از یاران عیسی (ع) بود و هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند) تصویر میکرد. کار را نیمه تمام رها کرد تا مدلهای آرمانیش را پیدا کند.
روزی در مراسم همسرائی ، تصویر کامل مسیح را در چهره یکی از آن جوانان یافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح هائی برداشت.

سه سال گذشت. تابلوی "شام آخر" تقریبا تمام شده بود ، اما داوینچی برای "یهودا" هنوز مدل مناسبی پیدا نکرده بود. کاردینال ، مسئول کلیسا کم کم به او فشار می آورد که نقاشی دیواری را زودتر تمام کند ، داوینچی پس از مدتها جست وجو ، جوان شکسته ، ژنده پوش و مستی را در جوی آبی یافت ! ازدستیارانش خواست تا اورا به کلیسا آورند ، چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن از او نداشت.

گدا را که نمی دانست چه خبر است به کلیسا آوردند. دستیارانش او را سرپا نگه داشتند و درهمان وضعیت داوینچی از خطوط بی تقوائی ، گناه و خودپرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند ، نسخه برداری کرد.

وقتی کار تمام شد ، گدا که دیگر مستی ازسرش پریده بود ؛ چشمهایش را باز کرد و نقاشی را پیش رویش دید و با آمیزه ای از شگفتی و اندوه گفت :

"من تابلو را قبلا دیده ام !!!"

 داوینچی شگفت زده پرسید :

 کجا ؟!

 جوان ژنده پوش گفت :

 "سه سال پیش ، قبل ازاینکه همه چیزم را از دست بدهم ، موقعی که در یک گروه همسرائی آواز میخواندم ، زندگی پراز رویائی داشتم و هنرمندی از من دعوت کرد که مدل نقاشی چهره "عیسی" شوم !"

برگرفته از: کتاب "شیطان و دوشیزه پریم"- پائولوکوئیلو

جملات حکیمانه







خوشبختی ما در سه جمله است
تجربه از دیروز، استفاده از امروز، امید به فردا

ولی ما با سه جمله دیگر زندگی مان را تباه می کنیم

حسرت دیروز، اتلاف امروز، ترس از فردا


(دکترعلی شریعتی)


+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت 12:6  توسط sana  | 

 

در ساحل قلبها فقط رد پای دوست می ماند و گرنه موج روزگار هر رد پایی را گم می کند



به دو راهی های زمین که می رسم

 

چشم به آسمان می دوزم!

 

آنجا راه همیشه یکی ست...





+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 23:9  توسط sana  | 

اما چه رنجیست لذت ها را تنها بردن  
      
و چه زشت است،زیبایی هارا تنها دیدن
 
و چه بدبختی آزار دهنده ایست تنها خوشبخت بودن
 
در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است.
 
دکتر علی شریعتی،


 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 22:53  توسط sana  | 





......خدايا با من حرف بزن   
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
كودك نجوا كرد : خدايا با من حرف بزن .

مرغ دريايي اواز خواند . كودك نشنيد.

سپس كودك فرياد زد : خدايا با من حرف بزن.

رعد در اسمان پيچيد اما كودك گوش نداد.

كودك نگاهي به اطرافش انداخت و گفت:خدايا بگذار ببينمت.

ستاره اي درخشيد ولي كودك توجه نكرد.

كودك فرياد زد:خدايا به من معجزه اي نشان بده .

ويك زندگي متولد شد. اما كودك نفهميد.

كودك با نااميدي گريست.

خدايا با من در ارتباط باش . بگذار بدانم اينجايي .

بنا براين خدا پائين امد وكودك را لمس كرد .

ولي كودك پروانه را كنار زد و رفت .
 
 
 
 
 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 19:44  توسط sana  |